تبليغاتX
ماهی

ماهی

عشق بود؟....نبود؟....عقل بود؟....نبود؟

"مامان" من  زیباست......زیبا و بسیار خوش اندام ......هر چند حالا دیگر سن و سالی از او گذشته و زندگی یک نفره و سختی های آن خراش هایش را بر صورتش انداخته است. امروز وقتی در میان فامیل های پدری ام که مهمانمان بودند، می چرخید و دیس برنج و خورش را روی میز جا به جا می کرد، نگاهش می کردم. دلم برایش سوخت، کاش بعد از فوت پدرم آن قدر برای من و "خواهرک" نمی دوید.کاش کمتر به ما می رسید وبیشتر به دنبال دلش می رفت......وقتی ازدواج کرد 14 سالی از بابا کوچکتر بود....ازدواجش از روی "عشق" نبود.....خودش می گوید :

-احساس کردم پدرتان مرد خوبی است.سرد و گرم چشیده است و می شود به او تکیه کرد... من هم یک زندگی آرام می خواستم به دور از تنش ها ودردسرهای خانواده خودم.....

"بابا" را دوست داشت و برایش احترام زیادی قایل بود، هر چند احترام و قدرشناسی در رابطه شان بیشتر از عشق بود ولی.... هنوز هم که سر خاک پدرم می رویم بعد از 16 سال،مادرم بغض می کند و می زند زیر گریه..........

بعد از فوت پدرم.....آقای "الف" به سراغش آمد مامان هم از گذشته های دور "الف" را دوست داشت..... این بار.... "عشق "بود و "الف" هم مرد خوبی بود. من موافق بودم هر چند اعتراف می کنم کمی می ترسیدم که اگر "مامان" و "الف" ازدواج کنند آینده چه شکلی پیدا می کند؟ 15 سالم بود........

برخورد "خواهرک" طوفانی و خشم آلود بود......تا آخر هم کوتاه نیامد وحاضر نبود "الف"را بپذیرد.او هم می ترسید.....می ترسید حالا که "بابا" رفته......با ازدواج مادرم با "الف" در عمل "مامان" را هم از دست بدهد.....حاضر نبود"مامان" را با هیچکس قسمت کند.11 سالش بود......

 در نهایت "مامان" به "الف" جواب رد داد..........

بعد از "الف" ......خیلی ها به سراغش آمدند و ابراز علاقه کردند و مامان بلا استثنا به تک تکشان یک جواب داد....."نه"!

اما هر که  نداند .....من که می دانم .....آن "نه" ای که به "الف" گفت برایش خیلی دردناک بود!

یک جورهایی خودش را سرکوب کرد......آرزوهایش را خفه کرد و آن ها را ریخت در قالب موفق شدن من وخواهرک در زندگی آینده مان..........خودش می گوید راه دلش را بست و راه عقلش را دنبال کرد.

نمی دانم!!!.......وقتی به اندام زیبا و صورت هنوز جذابش که با چابکی دیسهای برنج را روی میز ناهارخوری جابه جا می کرد نگاه می کردم، برای چند لحظه آرزو کردم که کاش کمی هم به حرف دلش گوش می کرد و با "الف" عاشقی.......

حتی به بهای اینکه شرایط زندگی برای من وخواهرک اندکی سخت تر برگزار شود.

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1391ساعت 20:51  توسط ماهی   | 

ایرانیزه!

 فرض کنید شما و رفیقتان "اصغر" در یک تفرجگاه عمومی پر از دار و درخت (مکانش را خودتان تایین کنید لطفا!) نشسته اید و گپ می زنید. هر جفتتان هم از اون نان به نرخ روز خورهای روزگار هستید! شما از نوع هفت خطش و "اصغر" هم که تازه راه موفقیت را کشف کرده و به شدت و مریدوار قبولتان دارد و دنباله رو شماست، از مدل تازه کار! شما از "اصغر" می خواهید یک مقاله توپ در مورد......در مورد.....( خودتان یک موضوع یه شدت ریاکارانه  و جانماز آبکشی شده را در نظر بگیرید) بنویسد و بعد تاریخی هم به قضیه بدهد.......یک آسمان و ریسمانی برای "اصغر" بینوا می بافید که دهنش باز می ماند (چه می دانم! که مثلا چادر عربی و نقاب از ابداعات ایرانیان شریف آریایی-اسلامی است!).....بعد یک بنده خدایی مثل "جن بوداده" ناگهان در مقابل شما ظاهر می شود و تمام حرف های شما را رد می کند و شما و "اصغر" را عصبی و عصبی تر می کند و در انتها هم به اطلاعتان می رسد که امشب به مجلس دعای "جوشن کبیری" که دعوت داشتید، وحاج آقا فلانی و حاج بهمانی هم در آن حضور دارند وکلی نقشه کشیده اید  که برای برنامه های اقتصادی آینده تان ، دمشان را ببینید.....نمی توانید بروید. برای اینکه قرار است یک نفر سر شما را از تنتان جدا کند و بمیرید! تازه این غریبه به "اصغر " هم اطلاع می دهد فردا همین موقع در بیمارستانی در امین آباد به خاطر تشخیص "شیزوفرنی" حاد بستری است!!!

شما و "اصغر" می آیید این جیره خور استعمار را حسابی ادب کنید که می بینید یارو غیب شد! کمی بعد وقتی می خواهید سوار قطار خط یک مترو تهران بشوید....پایتان بر روی روغن هایی که همین چند لحظه پیش از سبد خرید یک خانومی ریخته بود رو سرامیک های حاشیه ایستگاه مترو سر می خورد و می افتید روی ریل مترو....و آن هم درست در همون لحظه ای که بدبختانه، قطار با سرعت دارد وارد ایستگاه می شود و بعد.......

 

"سر"ی است که قطع شده و مرگ فجیعی که اتفاق افتاده و "اصغر"ی که از شدت وحشت، تعادل روحیش را از دست داده.......

 

حالا به جای "تهران" در عصر حاضر، شما "مسکو" دوران استالین را در نظر بگیرید. به جای "اصغر" و دوستش هم دو تا روزنامه نگار و شاعر (از نوع حکومتی) با اسامی روسی را در نظر بگیرید......و بعد می بینید "مرشد و مارگریتا" نوشته "میخائیل بولگاکف" یکی از زیباترین های ادبیات روس است که حتی دوباره خوانی اش هم لذت بخش است.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391ساعت 1:9  توسط ماهی   | 

چند روزی نیستم....با آقای مدیر دوبلاژ عصبانی مزاج و مهربان مان سر ضبط یک کار جدیدم.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 23:25  توسط ماهی   | 

ناشکری های یک ماهی!

چی میشد من به جای این آدمیزادی که الان هستم.....یکی از همین کبوتر وگنجشک هایی بودم که رو تراس خانه مان دارند برای خودشان می چرخند؟اون وقت یک راست می رفتم به جنگل های لویزان و روی یکی از اون همه شاخه درخت هایش یک آشیانه کوچولو با گل و خرده چوب می ساختم. نه خدا وکیلی ببین خدا جانم .....واقعا چه فکری کردی که من را به صورت یک موجود دو پا خلق کردی؟ ...به خدایی خودت من این کاره نیستم و به درد آدم بودن نمی خورم!

.............................................................

پینوشت:

مریم عزیز....خیلی ناراحت شدم کاش این طور نمی شد. پیشنهاد می کنم برای حداقل یک ماه بدون اینکه دادگاه بروی صبر کنی و با پدر ومادرت بمانی و بعد بروی دادگاه......اگر هم تصمیم جدی گرفته ای در خانه نمان. اگر شده حتی یک کاری برای خودت جور کن.....از رتق و فتق کارهای اداری عقب افتاده بگیر تا ثبت نام در یک کلاس تفریحی.....

مراقب خودت باش....خیلی

پینوشت دوم: امروز با سه آدم متفاوت صحبت کردم (از طریق اس ام اس) و هر سه از دستم رنجیدند.به ندرت ملت را این طور فله ای از خودم می رنجانم.هر چه متن اس ام اس ها را بررسی می کنم می بینم واقعا حرف بدی نزده ام!.....

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 19:35  توسط ماهی   | 

ریزه هایی از زندگی روزمره

برایتان تعریف کرده بودم که در محل کارم در دانشکده، اتاق اساتید را یک جورهایی زنانه – مردانه کرده اند.....یک میز ناهارخوری بزرگ برای خانوم ها و یک سری مبل های چرم تقلبی برای آقایان همکار.....

ولی کسی چندان این مقررات را جدی نمی گیرد به خصوص اساتید آقا.........، حقیقت امر این است که فضای دانشگاه آزاد از لحاظ روابط بین دانشجویان دختر و پسر و حتی همکاران زن ومرد، کمی از فضای دانشگاه های دولتی باز تر است از لحاظ پوشش هم همین طور....... مثلا خود من وقتی در روزهای تدریسم به دانشکده پیام نور واحد "...." برای تدریس می روم تیپی می زنم به یادآورنده دهه 60 و در دو روزی که به دانشکده "....." دانشگاه آزاد شهرستان "...." می روم به سبک اوایل دهه 70 لباس می پوشم! (مسلما منظورم تاریخ هجری شمسی است نه میلادی!)

بگذریم......

در دفتر اساتید یکی از همکاران آقا با کیف وکتابش آمد ......یک خنده نخودی تحویلمان داد که:

-خانوم ها من هم بنشینم؟!

ماهمگی با هم:

- اختیار دارید...... بفرمایید آقای دکتر!

"گپ وگفت" آقای دکتر و خانوم های استاد چرخید و چرخید تا رسید به اینجا:

-یک کلمه می گویم اگر توانستید معنی اش را برایم بگویید.....مهندس "ماهی" تو هم اون مقاله را ول کن، ببینم می توانی حدس بزنی؟!

همگی کنجکاو شده بودیم

-خوب..... کلمه این است ....."دیلاق"!!!

یک لحظه چشم های همگی مان گرد شد.....حتی چند تا از خانوم های همکار خیلی مثبتمان رنگ به رنگ شدند....ولی باقیمان کم نیاوردیم.جواب ها به قرار زیر بود:

-پسر جوان دراز و لاغر؟

-پسر جوان دراز و لاغر وبیکار؟

-پسر جوان لاغر و دراز و بی خاصیتی که خرجی اش را از باباش می گیرد؟

-نصف بیشتر دانشجوهای مذکرمان؟

-بی قواره؟

- نتراشیده؟

-نخراشیده؟

باز یکی دیگر از آن خنده های نخودی نثارمان شد!

-نه خیر....."دیلاق" یعنی شتری که به جای یک کوهان دو تا کوهان دارد!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت 0:12  توسط ماهی   | 

مفاهیم لب مرزی!

نشسته بودم در اتاق اساتید و چای دارچین خوشمزه ای را که مسئول خدماتمان درست کرده بود مزه مزه می کردم، باقی همکارها رفته بودند برای ناهار و اتاق خلوت بود. غذاهای سلف دانشکده محل کار من همین طوری هم با غذاهایی که قبلا در "گشتاپو" برای بازداشتی ها تهیه می شده، رقابت می کند دیگر چه برسد به اینکه ناهار آن روزشان یکی از مشتقات بادمجان هم باشد!

یک دفعه صورتی گرد و سفید، قاب گرفته در مقنعه سیاه دم درب اتاق ظاهر شد

-ببخشید استاد "ماهی" امروز آمده اند؟

-چه کارش داری؟

-من دانشجویشان هستم

-فامیلتان؟

-.........(دختر محجوبی بود ، بعضی هایشان اینجور موقع ها براق می شوند که مگر "شما مفتش اید؟" و همین حسن خلقش باعث شد که در برخورد اول به دلم نشست)

-خیلی خوشبختم! شما چه جوری دانشجوی من هستید که من را نمی شناسید؟!!!

هول شد...خندید وبرایم توضیح داد که دانشجوی دانشکده (....) است. این ترم فارغ التحصیل می شود ولی به خاطر یک درس سه واحدی که در دانشکده محل تحصیلش در ترم جاری ارائه نمی شود گرفتار شده و به عنوان دانشجوی میهمان به دانشکده ما آمده است و اینکه می داند خیلی دیر اقدام کرده و کلی از شروع ترم گذشته است....نگاهی به نامه ای که مدیر گروه برایش نوشته بود کردم...دیدم ریش و قیچی را سپرده اند دست خودم....دختر خوبی بود و دوست داشتم کمکش کنم ولی بیشتر از هشت جلسه از شروع ترم گذشته بود و بدجوری از درس عقب بود. شک را که در چشم هایم دید گفت:

-استاد شما قبول کنید...من خودم را به کلاس می رسانم....لطفا امضا کنید...کلی تو راه بودم به امید اینکه این کار درست شود.

-منزلتان کجاست؟

-شهر قدس – قلعه حسن خان

دیگر مکث نکردم....برگه اش را زود گرفتم و امضا کردم. خوشحال شد. تشکر کرد وخواست برود که صدایش کردم:

خانوم "....." این جزوه خودم است. ببر کپی کن برایم بیاور....شروع کن به خواندنش... من روزهای....و..... تو دفتر ساعت آزاد دارم، هر جا گیر کردی بیا برای رفع اشکال....

خداحافظی کردیم و رفت.

...................................................................

حالا چرا این ها را نوشتم........داشتم فکر می کردم بعضی "مفاهیم" چه قدر لب مرزی اند.

من از اول به این دخترحس خوبی پیدا کردم و می خواستم کارش را راه بیندازم. راستش از آن تیپ آدم هایی هستم که سعی می کنم برای هر کاری که انجام می دهم یک توجیهی داشته باشم.....اما می بینم بعضی از افعال ما توجیه بردار نیستند! فقط یک حس است، همین و بس!

اگر می خواستم صرفا "منطقی" برخورد کنم، نباید برگه اش را امضا می کردم. 8جلسه غیبت در طول ترم کم نیست..... نه برگه او را و نه برگه هیچکس دیگری را...

اگر هم می خواستم به نوعی"عادلانه" عمل کنم....باید برگه تمام دانشجوهایی که مشکل مشابه داشته اند را امضا می کردم.....خودم می دانم که این کار را برای همه نمی کنم....برای بعضی ها انجامش می دهم و برای بعضی ها هم، نه !

اصلا شاید از دید یک نفر سوم، کاری که من انجام دادم  می تواند مصداق "تبعیض" باشد!

هر چه فکر کردم دیدم هیچ توجیهی پشت این کارم نیست به جز اینکه کار کسانی را راه انداخته بودم که فقط نسبت به آنها حس خوبی داشتم و تنها همین بود و همین....

..................................................................................................

پینوشت:

  این برخوردهای حسی فقط برای مواقعی است که قرار است برای دانشجو یک پوئن اضافی در نظر بگیریم. وگرنه در تصحیح اوراق و نمره دادن.... ملاک پاسخ های برگه امتحانی است نه احساسات مثبت و منفی مصحح اوراق!

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391ساعت 0:53  توسط ماهی   | 

غم ها.....

نشسته بودیم..... داشتم برگه های امتحان نیم ترم دانشجویانم را تصحیح می کردم و مادرم سرگرم تماشای سریال های  همان شبکه ای بود که نصف بیشتر مادرهای شما هم احتمالا دوست دارند و نگاه می کنند. یک دفعه سرش را برگرداند وگفت: " ه " هم کلی پول از ما بالا کشید ها.....و از همان نگاه هایی کرد که معنیش این است "تو باعثش شدی"...... راستش، "ه" قبلا برای پدرش چندین وام گرفته بود و دیگر به اسم خودش به او وام تعلق نمی گرفت....برای کاری احتیاج به پول داشت....قرار شد وام را به اسم من بگیریم......و خوب بعد از طلاق زد زیر همه چیز و من ماندم و یک دفترچه اقساط ماهی سیصد هزار تومان ....قسط هایش را هر ماه البته با حقوق خودم پرداخت می کنم. دو سال دیگر این قسط تمام می شود.....اما گاهی وقت ها فکر می کنم این متلک ها وسرزنش های روزانه هیچ وقت تمام نمی شود....هیچ وقت......

نمی دانم شاید هم من خیلی دل نازک شدم!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391ساعت 20:43  توسط ماهی   | 

روزانه ها

1-چند وقتی است که کتابی نخوانده ام که رویم تاثیر گذار باشد، طوری که تا مدتی پس از اتمام کتاب حتی شاید برای همیشه اثرش رویم باقی بماند......

مثل " ژان کریستف " ......"رازهای سرزمین من"......."خانواده تیبو"....."مادام بواری"......."مرشد ومارگریتا" ... "1984" و یا برخی از کارهای مرحوم گلشیری

تک تک کتاب هایی که اسمشان را نوشتم....اثر انگشتشان بر روان من برای همیشه باقی خواهد ماند. دلم برای این تیپ کتابها تنگ شده.....

شما برایم پیشنهادی دارید؟

2- یکی از نکات جالب آزمون دکترای امسال این بود که  شب قبل از برگزاری آزمون از طریق رسانه های عمومی در بوق وکرنا کرده بودند که "داوطلبان عزیز برای ناهار میهمان دانشگاه خواهند بود!"  اما روز آزمون بسته های ظروف یک بار مصرف محتوی چلوکباب و جوجه کباب بود که بین برگزارکنندگان آزمون برای ناهارشان دست به دست می شد و به ما هم بوفه درب و داغان دانشگاه را نشان دادند که "ناهارمان کجا بود؟ گشنه اید بروید یک ساندویچ بخرید...."

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391ساعت 0:7  توسط ماهی   | 

سه گانه ترسناک!

فیلم "آرزوهای بزرگ" را دیده اید؟ اگر ندیده اید و دهه شصت با روزهای کودکی شما همزمان شده باشد .....شاید انیمیشن "آرزوهای بزرگ" را که از شبکه 2 سیما پخش می شد به خاطر آورید. خانوم هاویشام یادتان هست؟

همان پیرزن اشرافزاده ای که در روز های جوانی اش "داماد" در روز عروسی ....او را قال گذاشته و رفته بوده....پس ازآن بانوی خشمگین خود را در قصرش حبس کرد... پیر و شکسته شد....پرده های همه پنجره های قصر را کشید وتصمیم گرفت از همه مردها متنفر شود....مرگ دردناکی هم داشت.

حالا چرا ذکر خیر خانوم هاویشام را می کنم؟!......از وقتی که از "ه" جدا شدم آدم های زیادی سراغم آمدند....چه در محیط کار...چه در محل زندگیم وچه در همین دنیای مجازی.....همه جور آدمی هم بینشان بود از تحصیلکرده روشنفکرش بگیر که ادعای آدم حسابی بودنش می شد و می خواست هر طور شده در مغز من فرو کند که پا یبندی من به اخلاقیات (لطفا با مذهب اشتباهش نکنید....چون به هیچ وجه آدم مذهبی نیستم) در انتهای زندگیم من را نابود و سرخورده می کند..... وقتی از من درخواست "یک رابطه کامل" را داشت و رد کردم.....اولین نفری بود که فتح باب کرد و به من گفت: "می دانی آخر و عاقبت تو چی می شود....میشی مثل خانوم هاویشام!!!"....چند بار آمدم بگویم "پس تو سیگاری هم آخر و عاقبتت می شود مثل مرحوم یول براینر....و از سرطان ریه می افتی و می میری!" که البته نگفتم..... ("یول براینر" یکی از هنرپیشه های معروف دهه پنجاه و شصت هالیوود است....از سرطان ریه مرد...تا مدت ها تبلیغی از او در تلویزیون ها پخش می شد که رنجور از سرطان به مردم التماس می کرد سیگار نکشند!!!) بگذریم....

بعد ها این حرف ها را از دهان آقایون زیادی شنیدم که وقتی درخواست اینکه "مع+شوق+ه"شان شوم را رد می کردم نثارم می شد:

"فکر می کنی تا چند سال دیگر می توانی طراوتت را نگه داری.....به زودی پیر و زشت می شی"

"می خواهی مثل خانوم هاویشام زندگی کنی؟" (من واقعا نمی دانستم این شخصیت داستان های مرحوم چارلز دیکنز این قدر روی اذهان شهروندان ما تاثیر گذاشته!)

" خوب متاهل باشم... که چی؟.....تو جای خودت را در قلبم داری....خانواده ام هم جای خودشان!"

" فکر کردی کی هستی این قدر ژست می گیری؟....یک مطلقه بالای سی سال (من سی و یک سالمه)....دخترای زیر 25 سال اینجا منت من را می کشند....همین روزها که چروک هایت زد بیرون بهت می گم!" (این یکی استاد دانشگاه بود)

اوایل تحمل این حرف ها برایم خیلی سخت بود.......آدمی هم نبودم و نیستم که بخواهم به خاطر این حرف و حدیث ها خودم را محدود کنم. ولی آن جملات وتاکید بی رحمانه شان بر پیری...از دست رفتن جوانی و زیبایی "فاکتورهایی که برای هر زنی اهمیت دارد"...برایم مثل نیش مار زهر آلود بود.

 حالا دیگر قبول کردم که اینجور آدم ها همیشه وجود داشته اند و دارند ....دلیلی ندارد که بخواهم برایشان توضیح بدهم که من هم قصد ندارم خانوم هاویشام بشوم .....و باز هم دلیلی وجود ندارد که بخواهم قانعشان کنم که چرا نمی خواهم در ارتباطی که آنها از من می خواهند وارد شوم..........و اینکه فقط آنها نیستند که انتخاب می کنند ...من هم آدمم......من هم حق "قبول" یا "رد" دارم.

کم کم با خودم کنار آمدم......زیبایی! می تواند در هر سنی وجود داشته باشد......تنهایی ؟ این یکی حداقل برای من غم انگیز است ولی خیلی بهتر از در کنار آدمی به سر بردن است که بخواهد شما را آزار بدهد.....پیری؟ خوب که چی....همه پیر می شوند. نباید ناراحت بشویم....هر کس بخواهد جلوی قاموس طبیعت بایستد احمق است.

از وقتی با این سه گانه ترسناک (از دست رفتن زیبایی... تنهایی و پیری) کنار آمدم دیگر اون متلک های زهرآلود منقلبم نمی کند. ومی توانم بدون اینکه فیلم بازی کنم به گوینده اش لبخندی بزنم و به او بفهمانم که بدنم، "پادتن" حرف هایش را دارد!

                                    .............................................................

پادتن:ترکیبی است که در اثر ترکیب با پادگن(آنتی‌ژن) میکروبی، آن را غیرفعال کرده و یا از انتشار آن در بدن جلوگیری می‌کند.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391ساعت 16:13  توسط ماهی   | 

داستان شهریار و شهروز و بهروز و رامین و اسفندیار

بهتر است فکر کنید کل متن زاییده تخیلات نگارنده است و خیال خودتان را راحت کنید!

"بهروز"

"بهروز" برادر سوم از جمع پنج نفره برادرها بود.....برای دخترک هم، "عمو بهروز" بود به نیابت همه عموهای نداشته اش.

پدر دخترک و "شهریار" دوستان صمیمی بودند. بهترین دوست "دخترک" هم "بهروز" بود. جوان لاغراندام و بلند قدی که دختر کوچولو پس از این همه سال یادش مانده که ریش هایش خیلی نرم بود! می گفتند در کودکی هایش، شیطان ترین برادر، در جمع پنج نفره برادر ها بوده...... تعریف کرده بودند که وقتی پسر کوچکی بود به چابکی از هر درختی که اراده می کرد بالا می رفت، درخت گردو و "تبریزی" و "سرو" برایش فرقی نداشت. گاهی هم گنجشک می گرفته و به یکباره می انداخته تو پیرهن دخترهای دبیرستانی و فرار می کرده.......

باز هم گفته اند که هر وقت از طرف مدرسه نامه ای به خانه می آورد....مادرش با ترس و لرز خودش را به دفتر مدیر می رسانده و با دیدن کارنامه های پر از 20 "بهروز" شوکه به آقای مدیر نگاه می کرده و جرات نداشته که بگوید به عمرش این پسرک شیطان را پای درس و مشق ندیده است. با وجود همه شیطنت ها و کارنامه های پر از بیست اش، مهربان ترین برادر ها  هم بود و عزیز کرده بدری خانوم، مادرش...

بزرگتر که شد...قلب مهربانش و کارنامه های پر از بیست را باز هم به همراه داشت، و شیطنت های دوران کودکی تبدیل شد به شوخی هایی که همه آشنایان تا به امروز خاطره ای از آن برایشان باقی مانده است. گرفتن دیپلمش مصادف شد با انقلاب فرهنگی و تعطیلی دانشگاه ها.....باید می رفت سربازی...باید می رفت جنگ.....ولی نمی خواست برود...

می گفت "می خواهم مهندس بشوم، دوست ندارم بمیرم"

نه راه پس داشت نه راه پیش....شده بود سرباز فراری......نمی خواست ریسک کند و قاچاقی از مرز رد شود.....فکر می کرد که جنگ تا یکی دو سال دیگر تمام می شود (آن روزها خیلی ها این طور فکر می کردند!) ولی تمام نشد....قرار بود کش بیاید و کش بیاید تا 7-6 سال بعد.....

اتاق "خر پشته" خانه حیاط دارشان را رنگ زد و انبوه کتابهایش را برد بالا خانه.....یک سال گذشت....دو سال گذشت....چند سال گذشت و جنگ ادامه داشت و قرار بود حالا حالا ها هم ادامه پیدا کند. دیگر زیاد شوخی نمی کرد....کمتر می خندید...در خودش فرو رفته بود(کم کم دخترک شده بود تنها دوستش!) و روز به روز اتاقش.....پیراهنش....ته ریش مردانه اش که خیلی زودتر از موقع پر از موهای سفید شده بود بیشتر و بیشتر بوی دود می داد........ولی "عمو" هنوز "مهربان" بود! دخترک 4-5 ساله عاشق این بود که کتاب های قصه اش را جمع کند و برود پیش عمو بهروز...."بهروز" تک تک قصه ها را با حوصله می خواند و برای هر کدام از شخصیتهای کتاب داستان، یک صدا از خودش در می آورد. بعد از خواندن کتاب قصه ها دخترک دوست داشت پشت "بهروز" سوار شود و با "عموی پر حوصله" بازی کند.... و "عمو" چهار دست و پا می شد و دخترک با ذوق می پرید روی کولش!

-عمو...عمو! اسبم شو!......حالا شیر شو! حالا ببعی ...

و عمو بهروز همه "این ها" می شد و دخترک از ته دل می خندید و ذوق می کرد. هنوز خیلی کوچک بود و معنی نگاه های پر از غصه پدر و مادرش به "بهروز" را درک نمی کرد. نمی فهمید عموی مهربانش دارد روز به روز، لاغرتر و خسته تر و تکیده تر می شود.....

نمی فهمید" بهروز هرویین  می کشد" یعنی چه؟.....

این قدر می فهمید که وقتی ساعت پدر و کیف پول مادر درخانه عموی مهربان گم شد و "شهریار" و "بدری خانوم" در حالی که رنگ به رنگ می شدند، آمدند خانه شان.... بدری خانوم گریه کرده بود و خدا را شکر کرده بود که شوهر مرحومش زنده نیست که این روزها را ببیند. و شهریار به فرش نگاه کرده بود و گفته بود "کاش سرباز می شد و در جبهه می مرد".

دیگر پدر و مادرش نگذاشتند به خانه عموی مهربان برود و در جواب "آخه چرا؟" ها و گریه هایش گفته بودند "عمو مریض شده است...خوب که شد، باز میرویم پیشش!".

دخترک به 6-7 سالگی رسیده بود.مادرش اجازه نمی داد که مثل باقی بچه ها در کوچه بازی کند. حوصله اش که از عروسک ها و اسباب بازی ها سر می رفت، از درب مشبک حیاط زل می زد به کوچه....یک روز که یواشکی بازی فوتبال پسربچه های همسایه را از لای در نگاه می کرد، دید... پسرها با نگاه هایی کنجکاو بازی را متوقف کردند.مرد لاغر و تکیده و ریشویی تلو تلوخوران در کوچه راه می رفت و نزدیک تیر چراغ برق، کف زمین ولو شد. چند دقیقه طول کشید که دخترک بفهمد مرد ژولیده ای که روی آسفالت کوچه دراز به دراز افتاده همان عمو بهروزش است. می گویند جیغ زده و گریه کرده و دویده  طرف "بهروز"!... دخترک هم به یاد می آورد... جیغ زده و گریه کرده و دویده  طرف "عمو"... ... که یک دفعه خودش را بین زمین و آسمان دیده است. یکی از همسایه ها بغلش کرده و دستش را جلو چشمهایش را گرفته تا، جنازه را نبیند.

مواد تقلبی کشیده بود؟ اور دوز کرده بود؟........کسی نمی داند ......حقیقت تلخ این بود که "بهروز" مرده بود..... عموی مهربانی که هیچکس به خوبی او کتاب قصه نمی خواند برای همیشه از دست رفته بود......

                                    ...........................................................................

دخترک حالا بزرگ شده.....خیلی بزرگ شده.....دیگه حتی نمیشه بهش گفت "دختر جوان" باید بگویید "زن جوان"....اما هنوز وقتی به قطعه (...) بهشت زهرا سر می زند و سر خاک "عمو بهروز" می رود حس می کند همان دختر کوچولوی قدیم است و دلش برای عموی مهربان تنگ می شود....دلش خیلی تنگ می شود.

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم فروردین 1391ساعت 0:3  توسط ماهی   |