بهتر است فکر کنید کل متن زاییده تخیلات نگارنده است و خیال خودتان را راحت کنید!
"بهروز"
"بهروز" برادر سوم از جمع پنج نفره برادرها بود.....برای دخترک هم، "عمو بهروز" بود به نیابت همه عموهای نداشته اش.
پدر دخترک و "شهریار" دوستان صمیمی بودند. بهترین دوست "دخترک" هم "بهروز" بود. جوان لاغراندام و بلند قدی که دختر کوچولو پس از این همه سال یادش مانده که ریش هایش خیلی نرم بود! می گفتند در کودکی هایش، شیطان ترین برادر، در جمع پنج نفره برادر ها بوده...... تعریف کرده بودند که وقتی پسر کوچکی بود به چابکی از هر درختی که اراده می کرد بالا می رفت، درخت گردو و "تبریزی" و "سرو" برایش فرقی نداشت. گاهی هم گنجشک می گرفته و به یکباره می انداخته تو پیرهن دخترهای دبیرستانی و فرار می کرده.......
باز هم گفته اند که هر وقت از طرف مدرسه نامه ای به خانه می آورد....مادرش با ترس و لرز خودش را به دفتر مدیر می رسانده و با دیدن کارنامه های پر از 20 "بهروز" شوکه به آقای مدیر نگاه می کرده و جرات نداشته که بگوید به عمرش این پسرک شیطان را پای درس و مشق ندیده است. با وجود همه شیطنت ها و کارنامه های پر از بیست اش، مهربان ترین برادر ها هم بود و عزیز کرده بدری خانوم، مادرش...
بزرگتر که شد...قلب مهربانش و کارنامه های پر از بیست را باز هم به همراه داشت، و شیطنت های دوران کودکی تبدیل شد به شوخی هایی که همه آشنایان تا به امروز خاطره ای از آن برایشان باقی مانده است. گرفتن دیپلمش مصادف شد با انقلاب فرهنگی و تعطیلی دانشگاه ها.....باید می رفت سربازی...باید می رفت جنگ.....ولی نمی خواست برود...
می گفت "می خواهم مهندس بشوم، دوست ندارم بمیرم"
نه راه پس داشت نه راه پیش....شده بود سرباز فراری......نمی خواست ریسک کند و قاچاقی از مرز رد شود.....فکر می کرد که جنگ تا یکی دو سال دیگر تمام می شود (آن روزها خیلی ها این طور فکر می کردند!) ولی تمام نشد....قرار بود کش بیاید و کش بیاید تا 7-6 سال بعد.....
اتاق "خر پشته" خانه حیاط دارشان را رنگ زد و انبوه کتابهایش را برد بالا خانه.....یک سال گذشت....دو سال گذشت....چند سال گذشت و جنگ ادامه داشت و قرار بود حالا حالا ها هم ادامه پیدا کند. دیگر زیاد شوخی نمی کرد....کمتر می خندید...در خودش فرو رفته بود(کم کم دخترک شده بود تنها دوستش!) و روز به روز اتاقش.....پیراهنش....ته ریش مردانه اش که خیلی زودتر از موقع پر از موهای سفید شده بود بیشتر و بیشتر بوی دود می داد........ولی "عمو" هنوز "مهربان" بود! دخترک 4-5 ساله عاشق این بود که کتاب های قصه اش را جمع کند و برود پیش عمو بهروز...."بهروز" تک تک قصه ها را با حوصله می خواند و برای هر کدام از شخصیتهای کتاب داستان، یک صدا از خودش در می آورد. بعد از خواندن کتاب قصه ها دخترک دوست داشت پشت "بهروز" سوار شود و با "عموی پر حوصله" بازی کند.... و "عمو" چهار دست و پا می شد و دخترک با ذوق می پرید روی کولش!
-عمو...عمو! اسبم شو!......حالا شیر شو! حالا ببعی ...
و عمو بهروز همه "این ها" می شد و دخترک از ته دل می خندید و ذوق می کرد. هنوز خیلی کوچک بود و معنی نگاه های پر از غصه پدر و مادرش به "بهروز" را درک نمی کرد. نمی فهمید عموی مهربانش دارد روز به روز، لاغرتر و خسته تر و تکیده تر می شود.....
نمی فهمید" بهروز هرویین می کشد" یعنی چه؟.....
این قدر می فهمید که وقتی ساعت پدر و کیف پول مادر درخانه عموی مهربان گم شد و "شهریار" و "بدری خانوم" در حالی که رنگ به رنگ می شدند، آمدند خانه شان.... بدری خانوم گریه کرده بود و خدا را شکر کرده بود که شوهر مرحومش زنده نیست که این روزها را ببیند. و شهریار به فرش نگاه کرده بود و گفته بود "کاش سرباز می شد و در جبهه می مرد".
دیگر پدر و مادرش نگذاشتند به خانه عموی مهربان برود و در جواب "آخه چرا؟" ها و گریه هایش گفته بودند "عمو مریض شده است...خوب که شد، باز میرویم پیشش!".
دخترک به 6-7 سالگی رسیده بود.مادرش اجازه نمی داد که مثل باقی بچه ها در کوچه بازی کند. حوصله اش که از عروسک ها و اسباب بازی ها سر می رفت، از درب مشبک حیاط زل می زد به کوچه....یک روز که یواشکی بازی فوتبال پسربچه های همسایه را از لای در نگاه می کرد، دید... پسرها با نگاه هایی کنجکاو بازی را متوقف کردند.مرد لاغر و تکیده و ریشویی تلو تلوخوران در کوچه راه می رفت و نزدیک تیر چراغ برق، کف زمین ولو شد. چند دقیقه طول کشید که دخترک بفهمد مرد ژولیده ای که روی آسفالت کوچه دراز به دراز افتاده همان عمو بهروزش است. می گویند جیغ زده و گریه کرده و دویده طرف "بهروز"!... دخترک هم به یاد می آورد... جیغ زده و گریه کرده و دویده طرف "عمو"... ... که یک دفعه خودش را بین زمین و آسمان دیده است. یکی از همسایه ها بغلش کرده و دستش را جلو چشمهایش را گرفته تا، جنازه را نبیند.
مواد تقلبی کشیده بود؟ اور دوز کرده بود؟........کسی نمی داند ......حقیقت تلخ این بود که "بهروز" مرده بود..... عموی مهربانی که هیچکس به خوبی او کتاب قصه نمی خواند برای همیشه از دست رفته بود......
...........................................................................
دخترک حالا بزرگ شده.....خیلی بزرگ شده.....دیگه حتی نمیشه بهش گفت "دختر جوان" باید بگویید "زن جوان"....اما هنوز وقتی به قطعه (...) بهشت زهرا سر می زند و سر خاک "عمو بهروز" می رود حس می کند همان دختر کوچولوی قدیم است و دلش برای عموی مهربان تنگ می شود....دلش خیلی تنگ می شود.